برچسب:
نویسنده: شیوا زارعیان
برچسب:
نویسنده: شیوا زارعیان
برچسب:
نویسنده: شیوا زارعیان
برچسب:
نویسنده: شیوا زارعیان
برچسب:
نویسنده: شیوا زارعیان
برچسب:
نویسنده: شیوا زارعیان
برچسب:
نویسنده: شیوا زارعیان
بی-تاب
ماهِ مات
کنجِ آسمانِ شطرنجی
به صراحت روز است.
_ «برخیزید
که در این قیامتِ
حالا
همه چیز ضروریست.»
این حرف
از گلویِ بیانتهایِ تو برمیخیزد.
و پرندگانِ سنگی
ضرورت میگیرند
و هراسان میگریزند
سویِ جزءِ خود
سویِ جز خود.
برچسب:
نویسنده: شیوا زارعیان
زمین
دم است یا بازدم؟
باد
بیاشاره میگذرد
و در جوارِ مربعِ ریخته
پرسشِ بیجوابِ تو
دیگر نیایشیست.
برچسب:
نویسنده: شیوا زارعیان
برچسب:
نویسنده: شیوا زارعیان
امروز کارهای سال نود و پنج ام را دوباره خواندم. از میان شعرها چندتایی را برگزیدم و بعضی هاشان را هم بازنویسی کردم. حاصل اش شد دفتری که اسم اش را به ناچار گذاشتم "سرو خشک" می توانید این جا بخوانیدش.
برچسب:
نویسنده: شیوا زارعیان
برچسب:
نویسنده: شیوا زارعیان
برچسب:
نویسنده: شیوا زارعیان
۱
بر کاغذم
سنگ می روید.
نشسته ام
نگاه می کنم.
۲
سایه
مگر نه از سیاهی بریدی که
من از نور
بگذرانم ات
آن شب چه دیدی که باز
دل ات یاد سیاهی کرد؟
۳
آسمان آینه ای ست.
نگاه کن
عکس خودت را ببین-
تکه ابری ست.
۴
به نیم روز
بریده بریده دیدم ات_
مگر به تیغ شعر.
برچسب:
نویسنده: شیوا زارعیان
برچسب:
نویسنده: شیوا زارعیان
می پنداشت که دیگر شنا آموخته. می خواست به دریا برود تا در عمق آب، جنازه های خودش را بازیابد. که او پیش تر بارها غرق شده بود.
چشمان اش را بست و در آب پرید. نفس اش بند آمد. دست و پا زد و در آب فرورفت و غرق شد. و جنازه ای اضاف شد به جسدهای ته آب.
برچسب:
نویسنده: شیوا زارعیان
برچسب:
نویسنده: شیوا زارعیان