خرید بک لینک
با زبان چه کاری میشود کرد مقدستر از خشونت کردن؟زبان=ذهن=جهان=خدا رویِ زبان و ذهن و جهان و خدا غبار مینشیند. و فقط با خشونت آشکار، با صراحت در زیبایی کردن میشود این غبار را پس زد. خداوند میگوید: کنتُ کنزاً مخفیاً فاحببت ان اعرف. در زبانِ فارسی واژهی خطر دو معنی دارد: یکی معنیِ امروزیاش که معادلِ dangerous انگلیسیست و یکی هم به معنی بزرگ و ارزشمند. پس خطرناک هم یعنی ویرانگر و هم یعنی ارزشمند. و عبید زاکانی به جد خطرناک است. چون ویرانگر است. تمامِ غبارهایِ ذهن و زبانِ ما را با طوفانِ شعر و نثرش میروبد و زبانِمان را لختِ مادرزاد میکند. همه تجربه کردهایم که در برهنگی چه خنکایی هست. پس عبید هم خطرناک است و هم خطرناک. زیبایی مثلِ نور صریحِ خورشید چشمِمان را میزند. و این دو بیتِ ناصرخسرو هم به یادم آمد و اینجا مینویسماش: ای بهسویِ خویش کرده صورتِ من زشت من نه چنانام که میبرند گمانام آینهام من، اگر تو زشتی زشتام ور تو نکویی، نکوست صورت و سانام

برچسب: نویسنده: شیوا زارعیان تاريخ: سه شنبه 3 بهمن 1396 ساعت: 18:49

در مواجههیِ با شرّ، ما به یک اندازه فاعل و مفعولایم. مفعولِ شرّ ایم چون شرّی که به دیگری میرسانیم، برآمده از شرّ پیشینِ خودِ اوست و چون فاعلایم شرّ ما نیز عقوبتی دارد. عیسی به رهی دید یکی کشته فتاده حیران شد و بگرفت به دندان سر انگشت گفتا که: که را کشتی تا کشته شدی زار؟ تا باز که او را بکشد؟ آن که تو را کشت (منسوب به رودکی و هم ناصرِ خسرو؛ با ضبطهایی گونهگون) پس ما در دَوَرانِ این دایرهایم؛ ناگزیر. زنجیرهیِ شرّ به شکلی مختار و هم نامختار ادامه پیدا میکند. جانِ هر حلقه در بازتولیدِ حلقهیِ بعد میشود. اما این زنجیر بههرحال گسستنیست. هر حلقه نیمی فاعل و نیمی مفعول است. اگر حلقه جمع شود، مجموع شود و دایره شود و از صورتِ زنجیر (زنجیرِ خطیِ ممتد) به دربیاید، سیلابِ شرّ یکجا از نفس میافتد، لاقل به قدرِ نفسکشیدنی. ما در موقعِ بدی کردن ناگزیریم. اما اگر بر این ناگزیری فائق شویم، شرِ ناگزیر ادامه نمییابد. چو مردان بشکن (حکیم سنایی) پینوشت: متنِ بالا البته ناقص است. یک آسانگیری و خوشبینیِ آشکاری در اش هست. گسستنِ زنجیرهیِ شرّ البته که ممکن نیست. حلقه تنها میتواند خود اش را از زنجیرهیِ بلا بیرون بکشد. وگرنه تا بیرون رفت، حلقهیِ بعد جایاش را میگیرد و شرّ ادامه پیدا میکند. نوشتم که ما در موقعیتِ بدی کردن فاعل و مفعولایم. و این فاعل و مفعولی، بیربطِ به هم نیستند

برچسب: نویسنده: شیوا زارعیان تاريخ: دوشنبه 11 دی 1396 ساعت: 18:48

وجودِ هرچیز بسته به وجودِ غیرِ اوست. (غیر؛ و نه لزوماً ضد) واژهها هرچند بیربطِ به هم، اما به هم مدیوناند. چون هر واژه برایِ ابرازِ وجود، خطی دورِ خودَش میکشد و خواهناخواه با این کار، مرزِ واژهیِ مجاور اش را هم روشن میکند و انگار که واژهها وجودِ خود را که ابراز میکنند، به واژههایِ دیگر هم وجود میبخشند. ما مثلاً واژهیِ آب را به رسمیت میشناسیم در زبان؛ چون واژهیِ سنگ را داریم که واژهیِ آب نیست. پس در نتیجه دایرهیِ یکچیز هرچهقدر وسیعتر باشد، هرچهقدر که قابلِ اطلاقتر باشد به چیزها، ناپدیدتر و نابودتر است. و اینکه باباطاهر در این بیتاش چه حرفِ خطیری زده: به هر جا بنگرم کوه و در و دشت نشان از قامتِ رعنا ته وینم

برچسب: نویسنده: شیوا زارعیان تاريخ: دوشنبه 11 دی 1396 ساعت: 18:48

در طبقهبندیِ انواعِ ادبی، موسویِ گرمارودی به سه نوع اشاره میکند: «نظم» و «شعر» و «سخنوری» و صفوی به سه نوع: «نظم» و «شعر» و «نثر» یاد ام میآید آنوقت که «جوشش و کوشش» را میخواندم خیلی مجذوبِ ایدههایِ کتاب شدهبودم اما الآن که فکر میکنم میبینم که سهلانگاریهایِ نظری در آن بسیار بود. موسویِ گرمارودی نظم را مطلقاً سخنِ موزونِ مقفا میداند و آنقدر به نظر اش بیارزش هست که دربارهیِ آن صحبت نمیکند. و سخنوری را انگار گونهیِ والاترِ همان نظم میداند و حاصلِ استفاده از تکنیکهایِ زبانی. و به شعر هم که میرسد لحناش به کل دگرگون میشود و شیفتهوار به ذکرِ اینکه شعر حاصلِ جوشش است بسته میکند. و این را هم به نظرم بهتر است به پایِ شاعربودن و درکِ صریحتر و بیواسطهای که با مسئله داشته بگذاریم و نه سهلانگاری. اگرچه که مربوط دانستن نظم [سخنوری به قولِ گرمارودی]و شعر به جوشش و کوشش بسیار کلی و غیرِعلمیست. ممکن است که ذهنِ سخنور چنان به زیر و بمهایِ زبان چفت شده باشد که نظم آفرینی برایِ او عینِ جوشش باشد و برعکس آن هم ممکن است در شعر: صائب تلاشِ معنیِ بیگانه میکند اما در کتابِ «از زبانشناسی به ادبیات»، صفوی دورتر و هشیارتر به مسئله نگاه میکند. از اصطلاحِ نظم به راحتی نمیگذرد. تعریفی که از نظم به دست میدهد تعریفِ بسیار پرداختهتریست و انگار که ترکیبی از دو اصطلاحِ نظم

برچسب: نویسنده: شیوا زارعیان تاريخ: دوشنبه 11 دی 1396 ساعت: 18:48

زِ بویِ گل چه شنیدند تا رمید بهار چه گفت باد که باغ از هراس شد بیبار مگر به ردّ هوا چهرهیِ تو را دیدند که تیره گشت جهان از هجومِ حجمِ غبار در آینه نفسی رمزِ صبح میگفتند که شب نهیب زد: آیینه مرد در زنگار دُریست گمشده در خاکِ ترد و تیرهیِ تن دَریست بسته که ره بسته بر درش دیوار در این مجال بهجز ردّ پا و شیههیِ اسب نمانده هیچ نشانی زِ خویش یکهسوار در این مجال که ماییم بند، بیبندیست چنین که سخت رهاییم در میانِ حصار جهان سراسر اگرچه شراب آبادست منام که در پیِ دردی شدم مقیمِ خمار

برچسب: نویسنده: شیوا زارعیان تاريخ: دوشنبه 11 دی 1396 ساعت: 18:48

زیبایی نه با اشاره به زشتی، که با اشاره به هنجار، زیباست. پس زیبا همیشه چیزی را پنهان میکند و از این رو دلبستهیِ او هستیم که مزاحمِ چشمهایِماست. زیبایی در فاصله با دو امرِ مطلق است: به وضوح دیدنِ آن چیز و یکسره ندیدناش. همگون و ناهمگوناند که ما را سرگرم میکنند. رابطهیِ ابر و خورشید. اختلالی که در ریتمِ یکنواختِ ضرب رخ میدهد. لکهای که رویِ زبان پیدا میشود. پس چون زبان بینهایت است، کتماناش -یعنی زیبایی- هم بینهایت است. و بینهایت به این خاطرند که هیچکدام نمیگذارند دیگری به اتمام برسد. اما در این تعقیب و گریز، اگر زیبایی زبان را ببلعد چه؟ ____________ [خالی که رویِ صورتِ توست از صورتِ تو تغذیه میکند بر صورتِ تو محاط میشود.]

برچسب: نویسنده: شیوا زارعیان تاريخ: دوشنبه 11 دی 1396 ساعت: 18:48

زبان جزئیتِ جهان را ندید میگیرد. منظور از جزئیتِ جهان هم عینیتِ طبیعت است و هم جزئیتِ ذهن -به مثابهِ یک طبیعتِ موازی- مثالاش همان مثالِ معروفِ درختِ سیب. که ما با خلاصهکردن و تقلیل دادنِ تمامِ افرادِ جامعهیِ مصداق به یک واژه(درخت)، آن واژه را بر آنها مسلط میکنیم. اما بر اساسِ حرفِ سوسور که: (هیچ دو نفری (و حتی هیچکسی) یک واژه را به یک شکل تلفظ نمیکنند.)، انگار جزئیتی را که زبان از طبیعت گرفته، طبیعت به وسیلهیِ ما -یعنی گویندگانِ زبان به عنوانِ موجوداتی طبیعی- بر زبان تحمیل میکند.

برچسب: نویسنده: شیوا زارعیان تاريخ: دوشنبه 11 دی 1396 ساعت: 18:48

بی-تاب

ماهِ مات

کنجِ آسمانِ شطرنجی

به صراحت روز است.


_ «برخیزید

که در این قیامتِ

حالا

همه چیز ضروریست.»


این حرف

از گلویِ بیانتهایِ تو برمیخیزد.


و پرندگانِ سنگی

ضرورت میگیرند

و هراسان میگریزند

سویِ جزءِ خود

سویِ جز خود.

برچسب: نویسنده: شیوا زارعیان تاريخ: دوشنبه 11 دی 1396 ساعت: 18:48

زمین

دم است یا بازدم؟


باد

بیاشاره میگذرد

و در جوارِ مربعِ ریخته

پرسشِ بیجوابِ تو

دیگر نیایشیست.

برچسب: نویسنده: شیوا زارعیان تاريخ: دوشنبه 11 دی 1396 ساعت: 18:48

«زبان از برای ذکر منست آن را به گفتار زشت میالایید.»

لطفاً بیا و باهام حرف بزن.

برچسب: نویسنده: شیوا زارعیان تاريخ: دوشنبه 11 دی 1396 ساعت: 18:48

امروز کارهای سال نود و پنج ام را دوباره خواندم. از میان شعرها چندتایی را برگزیدم و بعضی هاشان را هم بازنویسی کردم. حاصل اش شد دفتری که اسم اش را به ناچار گذاشتم "سرو خشک" می توانید این جا بخوانیدش.


دانلود مجموعه شعر سرو خشک

برچسب: نویسنده: شیوا زارعیان تاريخ: سه شنبه 15 فروردين 1396 ساعت: 15:11

که همه چیز به سنگ تبدیل می شود. سنگ هایی شفاف و یا کدر. امروز یک نسخه از گزیده شعرهایم را چاپ کردم. نشسته بودم جایی در باغ جهان نما ورق می زدم. حس عجیبی بود. من دیگر از آن شعرها رها شده بودم. تنها شده بودم. خودم و خودم بودم فقط. شکل سنگی شفاف شده بودم. تمام آن چه در این دو سال در دل ام جریان داشت و

برچسب: نویسنده: شیوا زارعیان تاريخ: سه شنبه 15 فروردين 1396 ساعت: 15:11

برای بیژن الهی نشستم روبروی تو تا تو حرف بزنی با من. تا من ببینم ات. بریده بریده بودی تو. _به تیغ شعر؟ آسمانی وسیع. پر از تکه تکه های ابری_ابری وسیع تر از آسمان_ و برق گاهی ابرها را کنار می زند. تو را این گونه دیده ام. شعر از کوره راه زبان مگر نمی گذرد به اجبار؟ و تو شکل کوره راه. بر سر بازار یکبار

برچسب: نویسنده: شیوا زارعیان تاريخ: سه شنبه 15 فروردين 1396 ساعت: 15:11

۱

بر کاغذم

سنگ می روید.


نشسته ام

نگاه می کنم.


۲

سایه

مگر نه از سیاهی بریدی که

من از نور

بگذرانم ات

آن شب چه دیدی که باز

دل ات یاد سیاهی کرد؟


۳

آسمان آینه ای ست.

نگاه کن

عکس خودت را ببین-

تکه ابری ست.


۴

به نیم روز

بریده بریده دیدم ات_

مگر به تیغ شعر.

برچسب: نویسنده: شیوا زارعیان تاريخ: سه شنبه 15 فروردين 1396 ساعت: 15:11

آن شب صدای هلهله و بوی شراب از خواب چند ساله بیدارش کرد. یک آن به خود لرزید و خاک را پس زد. چهره اش از پس سال ها دوباره هویدا شد: دو چشم اش از غضب می درخشید. آهی کشید و برخاست و به راه افتاد. نه، زنده نشد. فقط خاک را کنار زد و برخاست و به راه افتاد. او راز جهان بود و آن شب تاب نیاورد. از دهان خاک بی

برچسب: نویسنده: شیوا زارعیان تاريخ: سه شنبه 15 فروردين 1396 ساعت: 15:11

می پنداشت که دیگر شنا آموخته. می خواست به دریا برود تا در عمق آب، جنازه های خودش را بازیابد. که او پیش تر بارها غرق شده بود.

چشمان اش را بست و در آب پرید. نفس اش بند آمد. دست و پا زد و در آب فرورفت و غرق شد. و جنازه ای اضاف شد به جسدهای ته آب.


برچسب: نویسنده: شیوا زارعیان تاريخ: پنجشنبه 3 فروردين 1396 ساعت: 2:53

درِ آپارتمانم را بستم و بهطرفِ آسانسور رفتم. میخواستم تکمهی آسانسور را بزنم تا به طبقهی پایین بیایم که ناگهان چشمم به شخصِ واقعاً ترسناکی افتاد. قدّش آنقدر بلند بود که حتماً باید متوجّه شده بودم که دارم خواب میبینم. کلاهی بوقی به سر داشت و همین قامتش را بلندتر نشان میداد. صورتش (که هرگز آن

برچسب: نویسنده: شیوا زارعیان تاريخ: پنجشنبه 3 فروردين 1396 ساعت: 2:53

صفحه بندی